معجزات پيامبر(صلی الله علیه وآله)

شناسه نوشته : 9063

1395/09/01

تعداد بازدید : 2618

معجزات پيامبر(صلی الله علیه وآله)
روزى ابو جهل به دنبال پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- مى‏ گشت تا آن حضرت را اذيّت كند. پيامبر را در حال سجده ديد. سنگى را برداشت تا بر سر او بكوبد. سنگ به دستش چسبيد! و تنها راه نجات را در يارى خواستن از پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- ديد. و حضرت دعا كرد و سنگ از دستش جدا شد و افتاد .يامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- با بيان اخبار شب اسراء مردم را به حيرت انداخت:اوّل شب با آنها بود، سپس به شام رفت و از بيت المقدس به سدرة المنتهى رفت و در همان شب برگشت. و مشركين اين خبر را قبول نكردند و گفتند چه دليلى دارى! فرمود: «كاروانى در حال آمدن است و جلوی آن شترى با اين اوصاف در حركت است

هجرت پيامبر(صلی الله علیه وآله)از مكّه‏
خبرى كه همه عرب چه مؤمن و چه كافر آن را نقل كرده‏ اند و اشعارى نيز در اين باره سروده ‏اند. و قصه از اين قرار است كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه وآله)، توسط جبرئيل خبر دار شد كه قريش، قصد كشتن او را دارند، شبانه از مكه خارج شد و على- عليه السّلام- را به جاى خود گذاشت. وقتى كه قريش از ماجرا مطّلع شدند، حضرت را تعقيب كردند و جلوتر از همه، سراقة بن مالك بود. ردّ پيامبر را گرفت و به آن حضرت رسيد و خيال كرد كه ديگر به آن حضرت دست يافته است. ولى خدا توسط زمين او را گرفت، يك دفعه پاهاى جلو اسب او به زمين فرو رفت و از گردن اسب به زمين افتاد، در حالى كه زمين خشك بود. بار دوم نيز همين طور. و چون او مرد عاقلى بود، فهميد كه اين يك امر آسمانى است. از اين رو از آن حضرت استمداد كرد. پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- جواب او را داد. عرض كرد دعا كن خدا اسبم را آزاد كند و من نيز تعهد مى‏كنم كه هيچ كس را به محل تو راهنمايى نكنم بلكه از تو دفع نمايم. حضرت دعا كرد و اسب او به پا خاست مثل اينكه گره را از پايش باز كرده‏ باشند و او شخص با هوشى بود. قضيه را فهميد از پيامبر امان نامه گرفت:بحار: 17/ 387، حديث 53.

حمايت‏ پيامبر (صلی الله علیه وآله)از مظلومين‏
روزى ابو جهل از شخص غريبى، شترى خريد امّا قيمتش را نداد. اين شخص به مسجد الحرام آمد و مظلوميت خويش را بازگو كرد. مردم براى تمسخر، پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- را به او نشان دادند. او نيز پيش آن حضرت آمد و داد خود را خواست. پيامبر با او رفت و در خانه ابو جهل را كوبيد. ابو جهل در را باز كرد در حالى كه رنگش پريده بود! گفت: «چه اتفاقى افتاده اى ابا القاسم»! حضرت فرمود: «حق اين شخص را بده».ابو جهل بدون درنگ حق آن مرد را داد. بعد مردم به او خرده گرفتند كه چگونه به اين زودى تسليم شدى. گفت: «چيزى را ديدم كه شما نديديد. شترى را ديدم دهان باز كرده بود و مى‏خواست مرا ببلعد!».
فهميدند كه او راست مى‏گويد، چون نسبت به آن حضرت، بغض داشت‏

پيامبر (صلی الله علیه وآله)و ابو جهل
روزى ابو جهل به دنبال پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- مى‏ گشت تا آن حضرت را اذيّت كند. پيامبر را در حال سجده ديد. سنگى را برداشت تا بر سر او بكوبد.
سنگ به دستش چسبيد! و تنها راه نجات را در يارى خواستن از پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- ديد. و حضرت دعا كرد و سنگ از دستش جدا شد و افتاد .

معراج پيامبر( صلّى اللَّه عليه و آله)
پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- با بيان اخبار شب اسراء مردم را به حيرت انداخت:اوّل شب با آنها بود، سپس به شام رفت و از بيت المقدس به سدرة المنتهى رفت و در همان شب برگشت. و مشركين اين خبر را قبول نكردند و گفتند چه دليلى دارى! فرمود: «كاروانى در حال آمدن است و جلوی آن شترى با اين اوصاف در حركت است

پناه بردن پيامبر( صلّى اللَّه عليه و آله) به غار
اين روايت مشهور است كه پيامبر از مكّه به طرف مدينه خارج شد و به غارى در نزديكى مكّه پناهنده شد. هميشه چوپانها به اين غار مى‏ آمدند ولى در آن سه روز، هيچ كس به آنجا نيامده بود و قريش آن حضرت را تعقيب كردند؛ امّا خداوند متعال به وسيله تار عنكبوتى، جلو آنها را گرفت و آنان نوميد و دست خالى برگشتند در حالى كه پيامبر در مقابل‏  چشم آنها بود.

ميهمانان ام معبد
 آن حضرت و همراهان، در راه مدينه گذرشان به زنى كه نام او «ام معبد» بود و قبيله‏ اش براى او احترام قائل بودند، افتاد. زن خيلى ناراحت شد كه چيزى غير از يك بز كه آن هم شيرش خشك شده، ندارد. حضرت دستش را به پستان آن بز كشيد، ناگهان پستان حيوان، پر شير شد. دوشيدند و همه سير شدند. و مقدار زيادى از آن شير، براى آن خانواده باقى ماند. و بخاطر اين مسأله، همه اهل آن خانواده اسلام آوردند .

ميزبان پيامبر( صلّى اللَّه عليه و آله)
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- از كنار زنى عبور مى‏كرد. آن زن نسبت به ‏پيامبر احترام زيادى كرد و روغندانى را بيرون آورد كه چيزى خدمت پيامبر آورد؛ ولى چيزى در آن نيافت. حضرت آن را گرفت و حركت داد و آن ظرف پر از روغن خالص شد. در حالى كه قبل از آن هر چه جستجو كردند چيزى در آن نيافتند. همه از آن خوردند و سير شدند و مقدارى از آن ماند. اين خانواده هميشه به آن افتخار مى‏كردند .
درخت خاردار
 روزى پيامبر( صلّى اللَّه عليه و آله) اكرم گذرش از كنار درخت خاردارى افتاد كه شاخه‏ هاى محكمى داشت. حضرت آن درخت را صدا كرد؛ ناگهان درخت زمين را مى‏ شكافت و به طرف پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- مى ‏آمد تا اينكه پيامبر به او فرمود:
برگردد! و او برگشت‏. پس چه نشانه ‏اى بهتر و آشكارتر از اينكه جمادات، به خاطر اطاعت امر او، بيايند و برگردند.
سدرة النبىّ (صلّى اللَّه عليه و آله)
در جنگ طائف در يك منطقه، درختان زيادى وجود داشت. پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- تازه از خواب بيدار شده بود و در ميان آن درختان عبور مى‏كرد. درخت سدرى مقابل حضرت ظاهر شد كه دو پاره شد و پيامبر از وسط آن گذشت. آن درخت در همان حال بود و مردم برايش احترام قائل بودند. و آن درخت به «سدرة النبىّ» مشهور شده بود .
وقتى كه عربها دنبال چراگاه مى‏رفتند، از آن به قدر امكان كمك مى‏گرفتند و بر شتران و گوسفندان خود مى‏آويختند. و درختان آنجا را مى‏كندند ولى به آن درخت سدر، كارى نداشتند، به خاطر اينكه شأن او را مى‏شناختند و به آن احترام‏مى‏كردند. پس به صورت نشانه‏اى آشكار و حجتى پايدار، در آمد.
منبر پيامبر( صلّى اللَّه عليه و آله)
وقتى كه مسجد مدينه ساخته شد، پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- در موقع خطبه خواندن و سخنرانى، در مقابل جمعيت بر تنه درخت خرمايى كه در صحن مسجد بود، تكيه مى‏داد تا اينكه يكى از ياران آن حضرت، منبرى از چوب با دو پله و عرشه ساخت. نخستين بار كه پيامبر بر منبر نشست، درخت به ناله در آمد. پيامبر آن را به طرف خود خواند. تنه درخت، زمين را شكافت و به طرف پيامبر آمد و مردم در اطراف نگاه مى‏كردند. حضرت او را در بغل گرفت و با او سخن گفت. پس درخت ساكت شد، سپس حضرت فرمود: به جاى خود برگرد. مردم نيز گوش مى‏دادند. درخت جاى خود برگشت. پس يقين و بصيرت مؤمنان زياد شد و منافقان هم آنجا بودند و آن حديث را نقل مى‏كردند ولى هوا و هوس، قلبها را مى‏ميراند.

چسبيدن دو درخت به دستور پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله)
 پيامبر دو درخت خرما را ديد كه ميانشان خالى شده بود. حضرت فرمود: «به هم بچسبيد» و آن دو بى‏درنگ به هم چسبيدند. پس چه حجتى روشنتر و چه عبرتى آشكارتر از اين؟ و چه شبه ه‏اى مى‏تواند اينجا وارد شود؟

سخن گفتن گرگ با چوپان‏
روزى يكى از چوپانهاى مكّه، گوسفندان خود را در صحرا مى‏چراند.
خوابش برد گرگى آمد و يكى از گوسفندان او را گرفت. وقتى بيدار شد. افسوس خورد كه چرا گرگ گوسفندش را برده است. ناگهان گرگ به سخن آمده و به آن‏مرد گفت: به اين افسوس بخوريد كه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- در مكّه شما را به دين حق، دعوت مى‏كند و شما نمى‏ پذيريد.
در اين موقع، چوپان به خود آمد و اسلام آورد. و قصّه خود را براى مردم بازگو كرد. بعدها اولاد وى افتخار مى‏كردند. و يكى از آنها مى‏گفت: من كسى هستم كه گرگ با پدرم سخن گفته است‏ .
گوسفند مسموم‏
 روزى زنى يهودى، گوسفند مسمومى را خدمت پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- آورد و حضرت، ذراع گوسفند را برداشت كه بخورد؛ امّا وقتى به دندان گذاشت فرمود: «نخوريد، اين ذراع به من خبر داد كه مسموم است».
توضيح: اگر كسى بگويد پيامبر بخاطر شك در صداقت يهودي ها از اول به توطئه آنها پى برده بود. جواب اين است اگر اين گونه بود، در ابتداى امر، اصحاب خود را براى خوردن آن، جمع نمى‏كرد.

بركت غذا
 در جنگ احزاب، اصحاب پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- از كمبود مواد غذايى، خيلى در مضيقه بودند. شخصى غذاى يكى- دو نفر را تهيه نمود و از پيامبر دعوت كرد و گفت: هر كس را مى‏خواهى با خود بياور. يعنى يك نفر را مى‏توانى بياورى. حضرت تمام مردم را صدا كرد و با خود آورد و فرمود: روى غذا را بپوشانيد، بعد دعا كرد، غذا بركت پيدا كرد و همه خوردند و سير شدند، و غذا به همان حال اول بود و چيزى از آن كم نشده بود.
بركت فراوان خرما
 در جنگ تبوك، مسلمانان از كمى آذوقه شكايت كردند، پيامبر فرمود: «چيزى براى من بياوريد» حدود ده عدد خرما آوردند و در برابر آن حضرت قرار دادند، حضرت دستش را روى آنها كشيد و دعا كرد، سپس مردم را براى خوردن دعوت كرد و فرمود: «بسم اللَّه بگوييد و بخوريد». تمام لشكر خوردند و سير شدند و تمام ظروف خود را پر كردند؛ ولى اصلا از آن چند عدد خرما چيزى كم نشده بود .
جارى ساختن آب‏
 در يكى از جنگهاى پيامبر، آب تمام شد، فقط مقدار كمى مانده بود كه حتّى يك نفر را هم سيراب نمى‏كرد، و مردم همه تشنه بودند. پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- تيرى را كشيد و دستور داد كه آن را در مشك آب فرو كنند. در اين هنگام آب فوران كرد و به دهانه مشك رسيد. تمام لشكر از آن آب نوشيدند و سيراب شدند. اما منافقين، دچار حيرت شده بودند .

جارى شدن آب از انگشتان پيامبر ( صلّى اللَّه عليه و آله)
 در يكى از سفرهاى پيامبر، همراهان به ايشان گفتند: يا رسول اللَّه! اصلا آب نداريم و نزديك است هلاك شويم. حضرت فرمود: اين گونه نيست، خدا با ماست و من به او توكل مى‏كنم و او پناه من است» سپس ظرفى خواست كه در آن آب باشد. در يكى از مشكها جرعه‏اى آب پيدا كردند كه حتى يك نفر را سيراب نمى‏كرد. حضرت دستش را داخل مشك گذاشت، آب از انگشتان آن حضرت جارى شد و همسفرانش خوردند و چهارپايان خود را سيراب كردند، در حالى كه‏ چند هزار نفر بودند .

شورى آب چاه‏
عدّه‏اى به خدمت پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- آمدند و از شورى آب چاهشان اظهار ناراحتى كردند. حضرت، بر سر چاهشان رفت و از دهان مبارك خود، آب انداخت. آب چاه كه هم شور بود و هم كم، بعد از آن، هم شيرين شد و هم از چاه فوران كرد. بعدها صاحبان چاه به آن افتخار مى‏كردند.
و زمانى كه اين خبر به گوش اطرافيان «مسيلمه كذّاب  رسيد، آنها نيز مثل اين كار را از او خواستند، او هم سر چاهى آمده و به آن آب دهان انداخت ولى آب چاه شور و بد مزه مثل بول حمار شد و هم اكنون نيز اهل و مكان آن معروف است.

شفاى زخم كودك‏
 زنى فرزند خود را خدمت پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- آورد تا براى او اسمى انتخاب كند و دعا نمايد. حضرت در سر كودك، غدّه‏اى را ديد، دلسوزى نموده، دستش را بر سر او كشيد و غدّه از بين رفت و جاى آن مو روييد. اين خبر به اهل يمامه رسيد. كودكى را كه غدّه در سرش بود پيش مسيلمه كذّاب آوردند و او دستش را بر سر آن كودك كشيد، موى سر او ريخت و نسل او همه كچل شدند
(مسيلمه، كسى بود كه در يمامه، به دروغ ادعاى پيامبرى مى‏كرد و عده‏اى را دور خود جمع كرده بود تا اينكه در زمان خلافت ابو بكر، در جنگ با مسلمانان به دست وحشى كشته شد.)

نشانه قبيله عبد القيس
 - عدّه‏اى از قبيله عبد القيس تعدادى گوسفند پيش پيامبر آوردند و از آن حضرت خواستند كه نشانه ‏اى براى شناخته شدن آنها قرار دهد. رسول اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- دستش را به موهاى بنا گوش آن گوسفندان كشيد و موهاى آن قسمت سفيد شد و نسل آنها همه اين گونه به وجود آمدند.

باران در مدينه‏
 در مدينه باران سختى باريد، مردم به پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- پناه آوردند و از او خواستند تا دعا كند. حضرت دست به دعا برداشت و فرمود: «خدايا باران را به حوالى مدينه فرود آور، نه خود مدينه». تمام ابرها به اطراف مدينه كشيده شدند و از خود مدينه باران قطع شد .

گواهى بت بر صدق ادعاى پيامبر(صلّى اللَّه عليه و آله)
 عدّه‏اى از عربها، بتى را عبادت مى‏كردند، ناگهان از بت صدا آمد كه «محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- بر شما مبعوث شده و شما را به دين حق دعوت مى‏كند» مردم با سرعت به طرف پيامبر آمدند و اكثر حاضرين، ايمان آوردند .

نقش رسول خدا ( صلّى اللَّه عليه و آله)در جنگ‏
 در جنگ بدر، هنگامى كه كار زار بين سپاه اسلام و لشكر كفر، در گرفت، پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- مشتى خاك برداشت و به طرف دشمن انداخت و چشم دشمنان از آن پر شد، چنان كه اگر باد شديد و شكننده ‏اى هم وزيده بود،اين گونه چشم هاى آنها را پر نمى‏كرد. اين واقعه را دو طرف جنگ مشاهده كردند. به جز پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- كسى قادر نبود كه يك مشت خاك را روى تمام جمعيت بپاشد در حالى كه فاصله آنها دويست ذراع يا بيشتر باشد و جمعيت هم متفرق. و خاك هم بيشتر از يك مشت نباشد.

سفرهاى پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله)قبل از بعثت‏
دو سفر پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله-، قبل از بعثت معروف است. تمام خويشاوندان و نزديكان، آن را نقل كرده ‏اند. در اين سفرها بود كه ابرى بر آن حضرت سايه مى‏ افكند و بالاى سر او به همه جا مى‏رفت و تمام همراهانش آن را مى‏ ديدند.

گم شدن شتر رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله)
روزى شتر رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- گم شد. منافقين طعنه زدند و گفتند: او ما را از اسرار آسمان ها خبر مى‏دهد ولى نمى‏ داند شترش كجاست. وقتى اين سخن طعن آميز، به گوش پيامبر رسيد، فرمود: تمام اخبارى كه از آسمانها مى‏ گويم از طرف خداست و خدا مرا به همه اسرار آگاه كرده است.
سپس جاى شتر را به آنها نشان داد و فرمود: «افسارش به درختى گير كرده است» رفتند و شتر را در همان حالى كه پيامبر فرموده بود يافتند

شقّ القمر
 پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- در اوائل بعثت، ماه را با اشاره دست به دو نيم كرد و تمام اهل زمين آن را ديدند. و هيچ كس آن را انكار نكرد.بعضيها مى‏گويند: غير از يك نفر آن را روايت نكرده است. اين ادعا درست نيست؛ زيرا اوّلا: شق القمر شهرت دارد و در ميان مسلمانان مشهور شده است.ثانيا: پنج نفر آن را نقل كرده‏ اند كه عبارتند از: 1- ابن مسعود 2- ابن عبّاس 3- ابن جبير 4- ابن مطعم از پدرش 5- حذيفه.

منافقين در اصحاب پيامبر(صلّى اللَّه عليه و آله)
منافقين در بين اصحاب پيامبر، هيچ كارى نمى‏ كردند و هيچ سخنى نمى‏ گفتند مگر اينكه خداوند متعال پيامبر را از آن آگاه مى‏ كرد. حتى يكى از منافقين به دوستش مى‏ گفت: ساكت شو اگر اينجا سنگ هم نباشد، سنگ ريزه‏ هاى بطحاء به او خبر مى‏ دهند. نمى ‏شود گفت كه پيامبر از ظنّ، حرف مى‏ زد يا تخمين مى ‏زد. چون حتى الفاظ آنها را مى‏ گفت و از نيّاتشان خبر مى‏ داد ولى منافقين عنادشان بيشتر مى‏ شد

 پيامبر(صلّى اللَّه عليه و آله) و شفاى چشم‏
 در يكى از جنگها، چشم يكى از ياران پيامبر آسيب ديد، بحدى كه به صورتش افتاد. به حضور حضرت آمد و استغاثه كرد. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- چشمش را سر جايش گذاشت و چشم آن مرد در حال، شفا يافت. و روشنايى و تيز بينيش بيشتر شد .

نيرنگ يهوديان بنى نضير
 پيامبر براى مذاكره در مورد پرداخت ديه شخصى، به كنار قلعه يهوديان بنى نضير رفته بود، در سايه ديوارى به استراحت پرداخت. شخصى از اين موقعيت استفاده كرد و خواست از بالاى ديوار سنگى بر سر حضرت بيندازد و ايشان را از بين ببرد! ولى خداوند متعال او را از اين توطئه يهود، آگاه كرد و حضرت، بى‏ آنكه عكس العملى نشان دهد يا همراهان خود را خبر كند، راهى مدينه شد. يهود از ماجرا اطلاع يافتند. و قضيه را از آن شخص يهودى پرسيدند، او هم‏
تصديق كرد. مدتى گذشت و همان شخص به وسيله يكى از نزديكان خود، كشته شد .

سحر زن يهودى‏
زنى يهودى با بستن گره هايى، پيامبر اكرم را سحر كرد، ولى خداوند متعال، پيامبر را از آن آگاه كرد و آن حضرت شخصى را فرستاد تا آنها را باز كند.آن شخص آنها را همان طور كه حضرت فرموده بود، يافت‏

لرزش كوه حرا
 روزى پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- و على- عليه السّلام- در كوه حرا بودند. كوه به لرزه در آمد. حضرت خطاب به كوه فرمود: «آرام باش! جز پيامبر و وصى او، كسى در روى تو نايستاده است» كوه در همان حال آرام شد

شفاى مرض جذام‏
 شخصى از قبيله جهينه مبتلا به جذام شده بود. حضور پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- رسيد و از آن حضرت شفا خواست. حضرت ظرف آبى را طلبيد و از آب دهانش در آن ريخت و به آن شخص فرمود: «به بدنت بمال» آن شخص به دستور حضرت، عمل كرد و از آن مرض، خلاصى يافت.

سخن گفتن سوسمار
 روزى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- در جمع اصحاب نشسته بود، عرب باديه ‏نشينى كه سوسمارى را گرفته و در آستين خود مخفى كرده بود، خدمت پيامبر آمد.
اعرابى گفت: «اين شخص كيست؟».اصحاب گفتند: «پيامبر خداست».اعرابى گفت: قسم به لات و عزّى، در دنيا هيچ كس مبغوضتر از تو نزد من نيست، اگر قبيله ‏ام به من نمى‏ گفتند عجول، فورا تو را به قتل مى‏ رساندم.پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: «چه چيز تو را به اين كار وادار كرده است؟به من ايمان بياور».اعرابى گفت: «به تو ايمان نمى‏ آورم مگر اينكه اين سوسمار به توايمان آورد».در اين لحظه سوسمار را از آستين خود بيرون انداخت.پيامبر فرمود: اى سوسمار! سوسمار گفت: «لبيك و سعديك! اى زينت كسى كه به قيامت ايمان دارد».پيامبر فرمود: «چه كسى را مى‏پرستى؟».سوسمار گفت: كسى را كه عرش او در آسمانهاست و سلطنت او در زمين و درياها جارى است و در بهشت، رحمت و در آتش جهنم، عذاب دارد.پيامبر فرمود: «من كيستم اى سوسمار؟».سوسمار گفت: تو فرستاده پروردگار عالميان و خاتم پيامبران هستى. رستگار است كسى كه تو را تصديق كند و زيانكار است كسى كه تو را تكذيب نمايد.
اعرابى خطاب به پيامبر گفت: «وقتى پيش تو آمدم مبغوضترين شخص نزد من بودى ولى الآن محبوبترين فرد هستى».آنگاه اسلام آورد و به يگانگى خدا و رسالت پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- گواهى داد و پيش قبيله خود «بنى سليم» برگشت و قضيه را به آنها گفت و هزار نفر از آنها مسلمان شدند .

خريدن عبا
 انس مى‏گويد: با پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به بازار رفتيم تا عبايى براى آن حضرت بخريم و ده درهم با خود برده بوديم. در راه كنيزى را ديديم كه گريه مى‏كند. علت گريه ‏اش را پرسيديم، گفت: در شلوغى بازار، دو درهم گم كردم و الآن جرات نمى‏كنم به خانه برگردم.
حضرت فرمود: «دو درهم به او بده» من دو درهم به كنيز دادم. از بازار عبايى را به ده درهم خريديم. بعد نگاه كردم ديدم همه ده درهم باقى است‏

داستان سفينه؛ غلام رسول خدا(صلّى اللَّه عليه و آله)
وقتى كه «معاذ بن جبل» در يمن از طرف پيامبر، عهده‏ دار منصب قضاوت بود، نامه‏ اى را توسط شخصى به نام سفينه براى او فرستاد. سفينه، هنگامى كه راهى يمن شد در راه به شيرى كه وسط جادّه نشسته بود رسيد و از ترس نتوانست‏ عبور كند، فرياد زد: اى شير! من قاصد رسول خدا هستم و اين نامه اوست. ناگهان شير از جلو قاصد كنار رفت.
هنگامى كه جواب نامه را گرفت و برگشت، درنده ديگرى را بر سر راه خود ديد. همان كار قبلى را كرد و جان سالم به در برد.
وقتى به مدينه رسيد، خدمت پيامبر آمد و سرگذشت خود را براى حضرت، شرح داد. حضرت فرمود: «نفهميدى چه گفت؟».
سفينه گفت: آن حيوان در بار اول گفت حال رسول اللَّه چگونه است. و در بار دوّم گفت سلام مرا به او برسان.
گواهى شتر، بر بى‏ گناهى صاحب خود
 عرب بيابانى كه اهل يمن و در حالى كه سوار بر شتر سرخ رنگى بود، خدمت پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- رسيد. و سلام و تحيّت خود را ابلاغ كرد.مردم گفتند: «اين شتر را دزديده است!».حضرت فرمود: بيّنه و شاهدى داريد. گفتند: «آرى يا رسول اللَّه!».رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به على- عليه السّلام- فرمود: «اى على! اگر بيّنه‏ اى آوردند، حق خدا را از او بگير» اعرابى اندكى سرش را به زير انداخت و آرام شد.
سپس حضرت فرمود: «برخيز، يا اينكه دليلى بر بى‏گناهى خود بياور» در اين هنگام، شتر به صدا در آمد و خطاب به پيغمبر- صلّى اللَّه عليه و آله- گفت: قسم به كسى كه تو را به حق مبعوث كرده، اين شخص مرا ندزديده است و من مالكى غير از او ندارم.
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «چه گفتى كه خدا شتر را براى گفتن بى‏گناهى تو، به سخن آورد؟».
عرب گفت: گفتم: «خدايا! نمى‏شود با تو سخن گفت. و كسى نيست كه تو را كمك كند و كسى نيست كه در ربوبيت تو شريك باشد. تو پروردگار ما هستى‏
چنان كه گفتى، و ما فوق گويندگان مى‏باشى. از تو مسألت داريم كه بر محمّد و آل محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- درود فرستى و بى‏گناهى مرا آشكار سازى».آنگاه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «قسم به خدايى كه مرا مبعوث كرده، ملائكه را ديدم كه سخن تو را مى ‏نوشتند. بدانيد هر كس مثل اين اعرابى گرفتار شد مانند او دعا كند و بر من زياد درود بفرستد.

شفاى چشم سلمة بن اكوع‏
در جنگ خيبر «سلمة بن اكوع» ضربتى خورد. به حضور پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- شتافت و شفا خواست. حضرت از آب دهانش بر آن ماليد و خوب شد و تا لحظه مرگ او درد نكرد. و چشم قتاده نيز صدمه ديد و از جايش در آمد. حضرت، آن را برداشت و سر جايش گذاشت و خوب شد

  زنده شدن جوان انصارى با توسل به پيامبر(صلّى اللَّه عليه و آله)
يكى از جوانان انصار مادر پير و كورى داشت. اين جوان مريض شد.
پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- به عيادتش رفت، و جوان مرد.مادرش گفت: خدايا! من به اميد اينكه در هر مصيبتى يارى‏ ام كنى به سوى تو و پيامبرت، هجرت نمودم، اين مصيبت را بر من تحميل نكن! انس مى‏گويد: پارچه را از صورتش برداشتيم زنده شد و با ما سخن گفت‏

سلام سنگ و درخت، به پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله)
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: سنگى كه در مكه به من سلام كرده است مى‏ شناسم.
 امير المؤمنين على- عليه السّلام- مى فرمايد: در ركاب رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به بعضى از نواحى رفتيم، هيچ سنگ و درختى نماند مگر اينكه به پيامبر سلام كرد
 جابر مى‏گويد: پيامبر از راهى نمى‏ گذشت مگر اينكه همگان آگاه مى‏ شدند كه آن حضرت عبور كرده است. و از كنار سنگ و يا درختى عبور نمى‏ كرد مگر اينكه بر او سجده مى‏ نمود.
 انس مى‏گويد: پيامبر يك مشت سنگريزه برداشت و سنگريزه‏ ها در دست آن حضرت تسبيح گفتند. سپس آنها را در دست على- عليهم السّلام- ريخت، در دست او نيز تسبيح گفتند و ما صداى تسبيح را شنيديم. بعد وقتى كه به دست ما ريخت، تسبيح نگفتند

معجزات پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) نزد يارانش‏
عبد اللَّه بعد از رحلت پيامبر به مردم گفت: شما معجزات را عذاب مى‏ شماريد در حالى كه ما در زمان پيامبر، آن را رحمت مى‏ شمرديم. وقتى كه غذا مى‏ خورديم، صداى تسبيح از آن مى‏ شنيديم‏
رؤيت رسول خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) مردم را از پشت سر
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به مردم فرمود: «ركوع و سجود را تمام كنيد؛ چون وقتى ركوع مى‏ كنيد و يا به سجده مى‏ رويد، به خدا قسم شما را از پشت سر مى‏ بينم‏

اهل بيت پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله)
ام سلمه، همسر گرامى پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- نقل مى‏كند. روزى فاطمه- سلام اللَّه عليها- در حالى كه ظرف سفالى در دستش و امام حسن‏- عليه السّلام- و امام حسين- عليه السّلام- در كنارش بودند، به حضور پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- آمد.حضرت فرمود: «پسر عمويت را نيز صدا كن بيايد». على- عليه السّلام- آمد.
پيامبر امام حسن- عليه السّلام- را در زانوى راست و امام حسين- عليه السّلام- را در زانوى چپ نشاند. على- عليه السّلام- و فاطمه- سلام اللَّه عليها- يكى پشت سر و ديگرى در جلو نشستند.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «بار الها! اينها اهل بيت من هستند، تمام پليدي ها را از آنها بزداى و آنان را پاكيزه و منزه گردان». و اين مطلب را سه بار تكرار كرد.
ام سلمه مى‏گويد: من در آستانه در بودم. گفتم: آيا من هم از آنها هستم؟
پيامبر فرمود: «تو نيز شخص نيكو كردار هستى».
در خانه، غير از آنها و جبرئيل، كس ديگرى نبود. آنگاه پيامبر، عباى خيبرى را روى آنها انداخت و پوشاند. خودش نيز با آنها بود.
سپس جبرئيل يك طبق انار و انگور آورد. اوّل پيامبر خورد و آنها تسبيح گفتند. سپس امام حسن و امام حسين- عليهما السّلام- خوردند، باز هم انار و انگور تسبيح گفتند. على- عليه السّلام- نيز خورد و آن دو تسبيح گفتند. بعد يكى از اصحاب وارد شد و خواست از آنها بخورد. جبرئيل گفت: از اين ميوه ‏ها فقط پيامبر و اولاد پيامبر و وصى او مى‏ خورند نه كس ديگر

شفاى ابوطالب (علیه السلام) با دعاى پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله)
ابو طالب علیه السلام مريض شد. پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله به عيادتش رفت. ابو طالب گفت: اى پسر برادرم! از خدايى كه عبادتش مى ‏كنى بخواه تا مرا عافيت دهد. حضرت فرمود: «خدايا! عمويم را شفا ده» ابو طالب برخاست و نشست مثل اينكه از بند آزاد شد

شفاى ديوانه‏
ابن عباس مى‏گويد: زنى بچّه‏ اى را خدمت پيامبر آورد و گفت: يا رسول اللَّه! اين بچّه ديوانه شده و هنگامى كه ناهار يا شام مى‏خوريم بر سر ما خاك مى‏ پاشد.
حضرت دست مباركش را به سينه كودك كشيد و دعا كرد. آن كودك هر چه خورده بود استفراغ كرد و چيز سياهى از شكمش خارج شد و در همان حال خوب شد

شفاى مجروحين‏
 عبد اللَّه بن بريده مى‏گويد: از پدرم شنيدم كه مى‏گفت: پاى عمرو بن معاذ در جنگ قطع شد و پيامبر از آب دهانش به آن ماليد، خوب شد.
 در جنگ بدر، ابو جهل ضربتى زد و دست معاذ بن عفراء را قطع كرد و او با دست بريده حضور پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- آمد. حضرت دست قطع شده را سر جايش گذاشت و از آب دهانش به آن ماليد، بهم چسبيد و خوب شد .

دعاى پيامبر( صلّى اللَّه عليه و آله) در باره انس‏
 ام سليم در خدمت پيامبر بود عرض كرد يا رسول اللَّه! خادمت انس را دعا كن. حضرت فرمود: «بار الها! مال و فرزندان او را زياد كن و در چيزى كه به او مى‏ بخشى بركت ده». بعدها او بيشتر از صد فرزند پيدا كرد

ابو جهل و آزار پيامبر(صلّى اللَّه عليه و آله)
ابن مسعود مى‏گويد: با پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- در سايه خانه كعبه نماز مى‏ خوانديم و قريش شترى كشته بودند. ابو جهل شكمبه شتر را برداشت و آورد.
وقتى كه پيامبر در سجده بود، بين شانه‏ هاى حضرت گذاشت و رها كرد. بعد از آن دخترش فاطمه- سلام اللَّه عليها- آمد و آن را از پيامبر جدا كرد. وقتى پيامبر به خانه مى‏ آمد، در راه فرمود: «خدايا! ابو جهل، عتبه، شيبه، وليد بن عقبه، امية بن خلف و عقبة بن أبى معيط را به سزاى عملشان برسان ابن مسعود مى‏گويد: آنها را در جنگ بدر ديدم كه كشته شدند .

رسول خدا(صلّى اللَّه عليه و آله) و رسيدگى به مشكلات مردم‏
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- در راهى مى‏ رفت، زن مسلمانى به حضور حضرت آمد و گفت: يا رسول اللَّه! من همسر شخصى هستم كه مانند زن مى ‏باشد و حقوق شوهرى را ادا نمى‏كند.
حضرت فرمود: شوهرت را صدا كن تا اينجا بيايد. زن، شوهرش را صدا كرد و شوهرش آمد.
پيامبر به زن فرمود: «آيا او را دوست دارى؟» زن گفت: بلى.رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- براى آن دو دعا كرد و پيشانى زن را بر پيشانى مرد چسباند و دعا كرد و فرمود: «بار پروردگار! ميان اين دو الفت بينداز و آنها را به همديگر دوست گردان».
سپس زن گفت: هيچ يك از كسانى كه از قبل مى‏شناختم و يا از آن پس ديدم، و حتّى پدرم در نظر من محبوبتر از شوهرم نبودند.پيامبر فرمود: «گواهى بده كه من فرستاده خدا هستم.

اعزام على (علیه السلام)به يمن‏
 على- عليه السّلام- مى‏فرمايد: «پيامبر مى‏ خواست مرا براى قضاوت به يمن بفرستد. گفتم: يا رسول اللَّه! مرا براى قضاوت مى‏ فرستى در حالى كه من جوان هستم و از آن چيزى نمى‏دانم».
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «برو خدا قلبت را راهنمايى مى‏كند و زبانت را محكم مى‏ گرداند».
على- عليه السّلام- مى‏ فرمايد: «بعد از آن در قضاوت بين دو نفر هرگز معطل نماندم

عبور از باتلاق‏
 على- عليه السّلام- مى‏ فرمايد: با پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- روانه خيبر شده و به منطقه باتلاقى رسيديم. مردم گفتند: يا رسول اللَّه! دشمن پشت سر و باتلاق پيش روى ماست، پس چه بايد كرد؟ همچنان كه اصحاب موسى- عليه السّلام- گفتند.
پيامبر فرمود: «خدايا! براى هر پيغمبر مرسلى، نشانه‏ اى قرار داده ‏اى، در اين روز قدرت خود را به ما نشان بده».
حضرت سوار شد و حركت كرد. مردم با چهارپايان خود پشت سر او آمدند و حتى سم‏ هاى حيوانات آنان خيس نشد. رفتند و قلعه‏ هاى خيبر را فتح كردند

رفتار پيامبر(صلّى اللَّه عليه و آله) با عقب ماندگان سپاه‏
جعيل اشجعى روايت مى‏كند كه: در يكى از جنگها خدمت پيامبرصلّى اللَّه عليه و آله بودم.
حضرت به من گفت: اى سواره! تند بران. گفتم: يا رسول اللَّه! اسبم ضعيف است‏
نمى‏تواند بدود. حضرت تازيانه خود را بالا برد و آهسته زد و فرمود: «خدايا اين اسب را براى او پر بركت كن». بعد از آن، اسبم از همه جلو زد و از فروش كرّه اسبهايى كه بدنيا آورد دوازده هزار بهره بردم‏

پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله)و جرهد اسلمى‏
 جرهد اسلمى به خدمت پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- آمد و طبقى از غذا در جلو حضرت قرار داشت. جرهد دست چپش را دراز كرد تا بخورد، حضرت فرمود: با دست راست بخور گفت: دست راستم زخمى است. پيامبر از آب دهانش به آن زخم ماليد و خوب شد

خرماى ابو هريره‏
 ابو هريره مى‏گويد: روزى مقدارى خرما حضور پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- آوردم و گفتم: دعا كن خدا اينها را بركت دهد. حضرت دعا نمود و فرمود: اينها را در كيسه قرار بده و هر وقت خواستى از آن بردار، ولى همه ‏اش را يكباره بر ندار.
ابو هريره گفت: از اين خرما شترى را بار كردم و از آن تغذيه مى‏ نمودم، ولى كيسه تمام نمى‏ شد. تا اينكه گناهى را مرتكب شدم و كيسه تمام شد.
توضيح: مى‏گويند ابو هريره براى امامت على- عليه السّلام- شهادت نداد اما بعدا توبه كرد و على- عليه السّلام- دعا نمود و كيسه خرما به حال اوّل برگشت، ولى وقتى به طرف معاويه رفت، بركت آن نيز سلب شد .

دعاى پيامبر ( صلّى اللَّه عليه و آله)در باره مريضان اصحابش‏
 عثمان بن حنيف مى‏گويد: مرد مريضى خدمت پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله آمد و از نابينايى‏ چشمش ناله كرد. پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: برو وضو بگير و دو ركعت نماز بخوان و بعد از نماز بگو «خدايا! از تو مى‏خواهم و محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را- كه پيغمبر رحمت است- واسطه قرار مى‏ دهم تا چشمم را پر نور گردانى. خدايا! شفاعت او را در باره من بپذير».
عثمان بن حنيف مى‏گويد: از مجلس برنخاسته بوديم كه آن مرد آمد مثل اينكه اصلا مريض نبوده است.
ابيض بن جمال مى‏گويد: در صورتم مرض «قوباء پيدا شد و رنگ صورتم را تغيير داده بود. پيامبر اكرم دعا نمود و دستش را به صورتم ماليد و بى‏درنگ خوب شد. و هيچ اثرى از آن نماند
  فضل بن عباس مى‏گويد: مردى خدمت پيامبر آمد و گفت: يا رسول اللَّه! من هم بخيلم، هم ترسو و هم زياد مى‏ خوابم، براى من دعا كن. پيامبر براى او دعا كرد كه خدا او را سخى كند و ترسش را ببرد و زيادى خوابش را برطرف كند.  
بعدها او سخى‏ ترين مردم شد و هيچ نمى ‏ترسيد و كم مى‏ خوابيد.

دعاى پيامبر(صلّى اللَّه عليه و آله)در باره ابن عباس‏
 هنگامى كه ابن عباس خردسال بود، پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- براى او دعا كرد و فرمود: «خدايا! او را در دين فقيه كن. و تأويل قرآن را به او بياموز». ابن عباس بعد از اينكه بزرگ شد، هم فقيه بود و هم تأويل قرآن را مى‏دانست.

كمى آب در حديبيه‏
 اياس بن سلمه از پدرش روايت مى‏كند كه: من جوان نورسى بودم. اهل و عيالم را به امان خدا رها كردم و با پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- به حديبيه رفتيم. وقتى آنجا رسيديم پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- بالاى آبى نشست كه خيلى كم بود. و از آب دهانش در آن ريخت و دعا كرد، در اين هنگام آب زياد شد و هر چه استفاده كرديم تمام نشد .

دعا براى باران‏
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- در بالاى منبر بود و موعظه مى‏كرد، عربى برخاست و گفت: «اى رسول خدا! در اثر خشكسالى، حيواناتمان از بين رفت و بچه‏ هايمان گرسنه ماندند. دعا كن تا خدا باران بفرستد». رسول خدا، دستهاى مبارك خود را بالا برد و دعا كرد. دستهايش را پايين نياورده بود كه ابرها مثل كوه در آسمان پيدا شدند. آن حضرت از منبر پايين نيامده بود كه آب باران از محاسنش سرازير شد. اين بارندگى تا روز جمعه ادامه داشت. بعد، باز هم همان عرب برخاست و گفت: يا رسول اللَّه! در اثر اين بارندگى نيز نزديك است خانه‏ ها خراب شود، دعايى بكن. حضرت فرمود: «خدايا! بر حوالى مدينه بباران نه بر خود مدينه».
راوى مى‏گويد: حضرت، با دست خود به قسمتى از ابرها اشاره كردند و از آنجا شكافى ايجاد شد و ابرها به اطراف مدينه رفتند و دور شهر را حلقه زدند. و يك ماه در صحرا باران باريد در اين موقع پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- خنديد و
فرمود: «خدا ابو طالب را جزاى خير دهد، اى كاش! زنده بود تا چشمش روشن مى‏ شد

نفرين بر مشركين‏
 رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- بر مشركين نفرين كرد كه خداوند شهرهاى آنها را خشك كند و فرمود: «خدايا! چند سال، مثل سالهاى يوسف بر اينها سخت بگير».
پس باران نباريد، درختان خشك شدند و ميوه‏ ها از بين رفت و احشام هلاك گشتند. در اين هنگام، گروهى رفتند پيش كسرى تا از او اجازه بگيرند و چارپايان خود را به زمينهاى عراق ببرند. كسرى نيز به علامت موافقت، تيرى به آنها داد. (تا آن تير را به عمّال او نشان دهند) وقتى در اين ايّام بر قريش خيلى سخت گذشت، رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- دعا كرد تا خداوند براى آنها باران بفرستد

نامه حاطب بن ابى بلتعه به قريش‏
 على- عليه السّلام- مى‏فرمايد: در فتح مكه پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- من، زبير و مقداد را فرستاد و فرمود: «برويد فلان مكان و در آنجا زنى را مى‏ بينيد كه حاطب بن ابى بلتعه، نامه‏ اى توسط او به مشركان فرستاده است».
على- عليه السّلام- مى‏فرمايد: رفتيم و زن را در همان جا ديديم. به او گفتيم نامه كجاست؟ گفت: من نامه‏ اى ندارم. زبير و مقداد او را جستجو كردند ولى چيزى نيافتند. من گفتم: پيامبر دروغ نمى‏ گويد. يا بايد نامه را بدهد يا او را لخت مى‏كنم. زن نامه را از ميان گيسوانش خارج كرد! وقتى حضور پيامبر برگشتند. حاطب را طلبيد و فرمود: «چه چيز تو را به اين كار وادار كرده است؟».گفت: بچّه‏ هايم آنجا هستند، خواستم بر گردن آنها منّتى گذاشته باشم.حضرت فرمود: «راست مى‏گويد».
توضيح: در اينجا چند تا معجزه است: 1- خبر دادن حضرت از نامه 2- خبر دادن از اينكه قاصد نامه در كجاست 3- تصديق گفتار حاطب. همه چيز همان طور بود كه حضرت خبر داده بود

وائل بن حجر در جستجوى دين حق‏
 وائل بن حجر مى‏گويد: خبر ظهور محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- به ما رسيد و من در ملك بزرگى زندگى مى‏كردم. تمام آنها را ترك كرده و در جستجوى خدا و پيامبرش به مدينه آمدم. وقتى كه به مدينه رسيدم. اصحاب پيامبر به من گفتند:
سه روز پيش، پيامبر آمدن تو را خبر داده و گفته است: وائل بن حجر از مكانى دور مى‏ آيد. وقتى بر او وارد شدم مرا نزديك خود خواند. ردايش را بر زمين انداخت و من روى آن نشستم. سپس بالاى منبر رفت و فرمود: «اين وائل بن حجر، بازمانده سلاطين است و بخاطر اسلام آمده است. خدايا! به وائل و فرزندان و ذريّه‏ اش، بركت بده

تقسيم كار در جنگهاى پيامبر ( صلّى اللَّه عليه و آله)
 ابو سعيد خدرى مى‏ گويد: در جنگها، گروه هاى ده نفرى يا نه نفرى تشكيل مى ‏داديم و كارها را ميان خود تقسيم مى‏ كرديم؛ عده‏ اى غذا مى‏ پختند، عده ‏اى ديگر چارپايان را آب و علف مى‏ دادند و عده‏اى نيز كارهاى آنها را انجام مى‏ دادند. و كسانى هم پيش پيامبر مى ‏رفتند. در گروه ما يك نفر، كار سه نفر را انجام مى‏ داد يعنى: هم هيزم جمع مى‏ كرد، هم چهارپايان را آب مى ‏داد و هم غذا مى‏ پخت. در حضور پيامبر حرف او به ميان آمد. حضرت فرمود: «او اهل آتش است!».هنگامى كه جنگ در گرفت، اين شخص در جنگ زخمى شد، سرانجام تيرى كشيد و خود را از بين برد.پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «گواهى مى‏ دهم كه من فرستاده خدا و بنده او هستم

مردى كه با چشم شيطان مى‏نگرد
 ابن عبّاس مى‏گويد: پيامبر در سايه سنگى نشسته بود، نزديك بود سايه برگردد فرمود: «الآن مردى مى‏آيد كه با چشم شيطان مى‏ نگرد؛ وقتى آمد با او سخن نگوييد».چيزى نگذشت كه مرد زرد چهره‏اى آمد. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به او گفت: «چرا با رفقايت به من ناسزا مى‏ گفتيد؟!».مرد گفت: نه ما اين كار را نكرديم. بعد گفت: اجازه بده آنها را پيش شما بياورم. آنان آمدند و به خدا قسم خوردند كه چنين چيزى نگفته‏ اند. در اين هنگام اين آيه نازل شد:
يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَما يَحْلِفُونَ لَكُمْ .در روز قيامت نيز مثل امروز قسم مى‏ خورند

عبّاس عموى پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) در جنگ بدر
وقتى عبّاس؛ عموى پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) در جنگ بدر اسير شد، او را به بند كشيدند. آن شب، حضرت از صداى ناله عباس نتوانست بخوابد. هنگامى كه قضيّه را براى پيامبر گفتند، حضرت فرمود: «صداى عباس را در بند مى‏ شنيدم». عباس را از بند رها كردند.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «اى عباس! ديه خود و دو برادرزاده‏ ات عقيل و نوفل بن حارث را بده تا آزاد شويد؛ چون تو مرد ثروتمندى هستى».عباس گفت: من مسلمان هستم و به اختيار خود به جنگ نيامده ‏ام، بلكه مرا با زور آوردند! حضرت فرمود: «خدا كار تو را بهتر مى‏داند» ولى در ظاهر امر، تو بر ضد ما بودى.عباس گفت: يا رسول اللَّه! بيست اوقيه طلا از من گرفتند، آن را فديه حساب كن! پيامبر فرمود: «نه، اين چيزى است كه خدا از جانب تو نصيب ما كرده است». عباس گفت: من چيزى ندارم! حضرت فرمود: «كجاست آن مالى كه در مكه به ام الفضل سپردى؟ و گفتى: اگر در اين سفر به سر من بلايى آمد، فلان مقدار به فضل، و فلان مقدار به قثم و فلان مقدار به عبد اللَّه و فلان مقدار به عبيد اللَّه بده!».عباس گفت: قسم به خدايى كه تو را مبعوث كرده است هيچ كس غير از من و همسرم از آن خبر نداشت. و من دانستم كه تو فرستاده خدايى‏ «1».

ملاقات پيامبر ( صلّى اللَّه عليه و آله)با فرشته باران‏
عده‏ اى از مسلمانان مى‏گويند: پيغمبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- با ما نشسته بود. پس حضرت كمى جلو رفت و با شخصى مصافحه نمود و دوباره برگشت و با ما نشست. ما گفتگوى آنها را شنيديم ولى كسى را نديديم. لذا از آن حضرت سؤال شد كه آن شخص چه كسى بود كه شما با او مصافحه نمودى؟
حضرت فرمود: «او نگهبان باران بود. از خدا اذن خواسته بود كه به ملاقات من‏
بيايد. آمد و سلام كرد. گفتم بر ما باران بفرست. گفت: فلان ماه، و فلان روز مى‏فرستم».
راوى مى‏گويد: وقتى كه روز موعود رسيد نماز صبح را خوانديم، چيزى نديديم، نماز ظهر را نيز بجاى آورديم، باز هم باران نباريد، تا اينكه نماز عصر را خوانديم كه ابرها در آسمان پديدار شدند، خوشحال شديم و خنديديم. حضرت فرمود:
 «به چه مى‏خنديد؟» گفتيم: همان گونه شد كه فرشته گفته بود. حضرت فرمود:
 «بلى اين گونه حفظ كنيد

سزاى استهزاكنندگان‏
 وقتى كه آيه «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ‏»  نازل شد، استهزاكنندگان پنج نفر بودند. پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به اصحابش خبر داد كه خداوند شرّ آنها را كم خواهد كرد.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به خانه كعبه آمد، مردم طواف مى‏كردند و جبرئيل در طرف راست پيامبر قرار داشت. وقتى اسود بن مطلب عبور كرد، جبرئيل ورق سبزى را به صورت او انداخت، خداوند چشمش را كور كرد و اولادش را در ماتم او نشاند.
بعد اسود بن عبد يغوث گذشت، جبرئيل به شكم او اشاره كرد و او آنقدر آب خورد تا شكمش ورم كرد و مُرد.
وليد بن مغيره را ديد جبرئيل به زخمى كه در پايين پاى او بود، اشاره كرد آن زخم بزرگ شد و او را كشت.
عاص بن وائل آمد باز جبرئيل به باطن قدم او اشاره نمود و او سوار الاغش شد و به طرف طائف رفت، دردى او را گرفت و كشت. و حارث را ديد، به او اشاره كرد جراحتى پيدا كرد و مرد

پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله)و فرستادگان كسرى‏
 فيروز ديلمى از بازماندگان ياران سيف بن ذى يزن بود. و دست نشانده كسرى پادشاه ايران در يمن بود. كسرى به او نوشت: كسى را كه در حجاز ادعاى پيامبرى مى‏كند و به من نامه نوشته و اسم خود را جلوتر از اسم من نوشته و مرا به دينى غير از دين زرتشت مى‏خواند، بگير و پيش من بفرست.
فيروز نيز از يمن به مدينه آمد و خدمت پيامبر رسيد و گفت: بزرگ ما كسرى امر كرده كه تو را پيش او ببرم. پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: خداى من نيز خبر داده كه پادشاه شما ديشب به دست پسرش كشته شد. بعد خبر رسيد كه شيرويه بر پدرش شوريده و او را در همان شبى كه پيامبر خبر داده بود كشته است.
براى همين، فيروز و تمام افرادش ايمان آوردند. وقتى عبسىّ ادعاى پيامبرى كرد. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فيروز را فرستاد تا او را بكشد. او از بالاى ديوار رفت و سر مدعى نبوت را بريد

مسلمان شدن ابو درداء
ابو درداء در جاهليت بتى را مى‏ پرستيد عبد اللَّه بن رواحه و محمّد بن مسلمه كمين كردند، وقتى كه از خانه بيرون رفت، وارد شدند و بت او را شكستند.هنگامى كه برگشت به همسرش گفت: چه كسى اين بت را شكسته. همسرش گفت: نمى‏دانم صدايى را شنيدم اما وقتى رفتم، فرار كرده بودند. سپس همسرش گفت: اگر از دست اين بت كارى ساخته بود نمى‏ گذاشت او را بشكنند.ابو درداء گفت: لباسم را بياور، لباسش را پوشيد و خارج شد تا خدمت پيامبربيايد. پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: ابو درداء مى ‏آيد تا مسلمان شود.همان طور هم شد. آمد و اسلام آورد
برگرفته از کتاب  جلوه‏هاى اعجاز معصومين عليهم السلام  ص13الی47  
مولف:     قطب راوندي، سعيد بن هبةالله
مترجم:     مجتبي طبري فراهاني،

اداره كل امور تبليغي

اداره کل دانش‌آموختگان

اداره کل تهذیبی - پرورشی

اداره کل فرهنگی - تربیتی